دست نوشته هاي :

مریم


مریم


بر من گذشته ها ! :
امرداد ۸۸
امرداد ۸٧
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤


دست نوشته هاي دوستانم :
کلبه ساحلی
قاب شيشه اي
هر چه می خواهد دل تنگت بگو ...
نداي دل
چند دقيقه زير آب ...
دست نوشته های خودم با حضور دوستانم !
فرياد درد
بوی ياس
راز
مستقيم ... دربست
چند قدم تا عرش
کادوس
فرزاد
بچه های فقير برره
ورود با كفشهاي سياه ممنوع !
مريم پائيزي ... بهاري ... !!!

پشتیبانان سرویس :
لینکو گراف
پرشین وبلاگ
مطرح کردن مشکل فنی
قالب های تخصصی
طراح قالب

دنبال چيزي مي گردي ؟:
بازدید :
سرشماري :

rss feed
   اتفاق ...   

رفتن ... 

 عشق اتفاق مهمی است ,

جدایی اتفاق مهمی است ,

نفرت اتفاق مهمی است ,

.

.

دنیا

هر روز

پر می شود از اتفاق های مهم

نگران نباش !!

 

فردا

تو می روی

و هیچ اتفاق مهی

                       نخواهد

                                افتاد . . . .

 



   بیا تا بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است ...   
 
من گم شده ام !
 مدتی است که احساس می کنم در این دنیای به این بزرگی گم شده ام .
حتی گاهی حس می کنم که دیگر دست یافته هایم را نیز نمی یابم !
 
تکیه گاهم ...
احساس نیاز !  تکیه به مکانی یا شخصی به استواری یک کوه سربلند در این زمانی که پیکر نیمه جانم را سست و بی بنیه حس می کنم .
 
 
آرزو ...
 دلم می خواهد خود را در آغوش نور بیابم !
انواری که جز من ِ تنها کسی نبیندشان ! دستانی به زیبایی و بزرگی دستان خدا ... 
دلم می خواهد انواری مرا به سوی خود ببرد , تا شاید نه دیگر احساس نیازی , نه آرزویی و نه ........
 
 مانده ام تنهای تنها , بیش از گذشته و حال و همیشه ...
 
از آن دورها صدایی می شنوم ! گویا صدای اذان است . آری .... الله اکبر
 
حال اشکی در چشم نویسنده !
 
می گویند در این مواقع مستجاب می شود ... پس دیگر چیزی نمی نویسم ...
 
. تنها گوش کن تا شاید کمی آرامتر شوم .
شاید .... باز هم امید به تویی که هستی و باز هم شکر
 
می دانم که آخرش هم من می مانم و باران و تنهایی وتو
پس        رهایم مکن

مریم

٢٧ مرداد 1387



   تولدی دیگر ....   

 

 مانده ام مات و مبهوت !

میان فوت کردن ونکردن ...

دائم در ذهنم می گذرد , چه فرقی می کند ! 22 - 23 و یا حتی 24 !

24 شمع کوچک رنگارنگ روی یک کیک شکلاتی زیبا ...

دائم همه با هم یک صدا می گویند : مریم فوت کن , مریم فوت کن. بی آنکه بدانند که من 365 روز را به امید چنین روزی سپری کرده ام . پس این همه عجله ... !

 

بارها نوشته ام : تنهایی , صبر , انتظار , عادت و ....

اما امشب از پس هزاران خاطره های رنگ رنگ , تنها خاطره های آبی است که چشمانم را به لایی لایی لحظات شیرینش مست می کند!

 

همه در شور و شوق غرقند , بی آنکه بدانند در ذهن پیچیده ی من چه می گذرد !

کاش می دانستی چه می خواهم ... !

آنگاه که در حسرت دیدار دوباره ی یادگارهای زندگی , لحظات با تو بودن که همگی از نبود تو برایم آروز می شود !

این همه هدایای رنگارنگ کوچک و بزرگ روی میز... اما من تنها یک هدیه می خواهم!

" تنها من باشم و لحظات یادگاری تو ...!"

همه تبریک می گویند : یک سال بزرگتر شده ای!

شاید این نیز جزئ نادرترین بارهایی باشد که درست می گویند!

درست است , بزرگ تر شده ام , اما احساس می کنم بیش از یک سال !

سختی های زیادی را تحمل کرده ام , راه های زیادی را پیموده ام و حرفهای زیادی را تنها به دوش کشیده ام که همه ی اینها شاید به نظر به یکی دو سالی زمان نیاز داشت!

اما بدان که من همه ی اینها را فقط در طول یک سال تحمل کرده ام.

این همه فکر , این همه خیال , این همه آرزو ...

خوشبختانه باز هم بعد از 24 سال به یکی دیگر از آرزوهای دیرینه ام دست یافته ام و باز هم سپاسگزارم.

اکنون وارد ربع قرنی می شوم که شاید مسائل بزرگتر و مهمتری در انتظارم باشد . اما باکم نیست , زیرا که مطمئنم که او همچنان با من است و مرا رها نخواهد کرد.

 

حال صدای اطرافیانم مرا از این همه فکر می رهاند ....

مریم ,

اینجا ,

دوربین , عکس یادگاری , لبخند

1-2-3

16 مرداد 1387

 



   در پی او ...   

 فقط در پی او !

 

آقا اجازه مبحث امروز ما خداست

توضیح می دهید که جای خدا کجاست؟

قرآن نوشته او همه جا هست و مادرم

اصرار می کند که کمی قبله سمت راست

من جمعه می روم لب دریا , کنار آب

آنجا نماز جمعه زلال است , بی ریاست

کاج همیشه سبز که بیرون مدرسه

استاد درس دینی و قرآن بچه هاست

آقا شما حقیرترید از سوال من

این درس , نان خشک سر سفره ی شماست

من ساکتم , دبیر به من صفر می دهد

شاگرد تنبلی که حواسش پی خداست

 

گاهی در طول یک شبانه روز , تحمل همه چیزهایی که یک عمر حملشان کرده ام آنقدر سخت و سنگین به نظر می رسد  که حتی در خوا و رویاهایم نیز می بینمشان!

 گاهی حتی دلتنگی هایم را نیز از آغاز باز می دارم !

گاهی  سعی می کنم تا حرفهای ناخوشایند را به دست باد بسپرم و خوب ها را در ذهنی سرشار از علامت سوال و تعجب نگاه دارم که  ,  درختها به من آموخته اند که فاصله ای میان عشق زمینی و آسمانی نیست .

و آیا این نیز حقیقت دارد؟!

 

یک نیم دنیا حرف نگفته ...

 یک نیم دنیا حسِ حس نکرده و یک نیم دنیا  ... 

 حس تکیه به دیوار ترک خورده , زیر نور شدید خورشید , آن هم در خواب ...!!

آیا هستند کسانی که بفهمند مرا ؟!

 من گناهکارم !

گناهم اینهم دلتنگی است و سکوت و بغض

 هی بغض هایم را ته گنجه پنهان می کنم تا شاید دست از آشفتگی بر دارد , اما ...

هر چه می گویم تمامش کند , نمی کند !!

بی پرده بگویم , دلم برای خودم می سوزد .... غریبانه آب می شوم و دم نمی زنم !

 مانده ام تنها , پریشان و تنها ! در این روزهای گرم بی کسی !!!

 هی می پرسم چرا , چرا .... , اما نه پاسخی را دریافت کرده ام و نه حسی را حس !

 و شاید این یعنی حق ...

و شاید این یعنی انصاف ...

و شاید این همان معنی نا مفهوم عدالت در زندگی من باشد !!!

 گاهی می اندیشم : شاید افکار بزرگی را در ذهن پیچیده ام می پرورانم و یا شاید بزرگ فکر می کنم !!!

آنقدر بزرگ که گاهی , گهگداری دوست دارم دنیا را مربعی فرض کنم تا وقتی دیگر پاهایم توان ایستادن ندارند ,  به یکی از اضلاعش تکیه می کردم ! آرامتر می شوم , اما باز هم ساکت و مبهوت ...

 روزها , دقیقه ها و ثانیه ها ..... از پی هم می دوند تا مبادا چیزی جا بماند ! 

آرزوی نداشته ها ! به نظر طبیعی می رسد ! و یا شاید زندگی یعنی همین.

گرفتن دست یک دوست , شنیدن حتی نفس هایش , آرامش و گرمای آغوشش و ..... آرزویی که دیر زمانی است در پی اش می دوم .   اما انگار در آن دور دست ها سوسویی به چشم می خورد!!! و من باز هم همچون گذشته منتظر می مانم

همان عادت .

 باکم نیست , دیگر حتی نمی هراسم , فقط ...

 اگر سهم من از این همه ستاره

فقط یک سوسوی غریب است

غمی نیست .... همین انتظار رسیدن شب برایم کا فی است

 

تنها : ما را به خودمان وا مگذار

مرداد 87