در پی او ...

 فقط در پی او !

 

آقا اجازه مبحث امروز ما خداست

توضیح می دهید که جای خدا کجاست؟

قرآن نوشته او همه جا هست و مادرم

اصرار می کند که کمی قبله سمت راست

من جمعه می روم لب دریا , کنار آب

آنجا نماز جمعه زلال است , بی ریاست

کاج همیشه سبز که بیرون مدرسه

استاد درس دینی و قرآن بچه هاست

آقا شما حقیرترید از سوال من

این درس , نان خشک سر سفره ی شماست

من ساکتم , دبیر به من صفر می دهد

شاگرد تنبلی که حواسش پی خداست

 

گاهی در طول یک شبانه روز , تحمل همه چیزهایی که یک عمر حملشان کرده ام آنقدر سخت و سنگین به نظر می رسد  که حتی در خوا و رویاهایم نیز می بینمشان!

 گاهی حتی دلتنگی هایم را نیز از آغاز باز می دارم !

گاهی  سعی می کنم تا حرفهای ناخوشایند را به دست باد بسپرم و خوب ها را در ذهنی سرشار از علامت سوال و تعجب نگاه دارم که  ,  درختها به من آموخته اند که فاصله ای میان عشق زمینی و آسمانی نیست .

و آیا این نیز حقیقت دارد؟!

 

یک نیم دنیا حرف نگفته ...

 یک نیم دنیا حسِ حس نکرده و یک نیم دنیا  ... 

 حس تکیه به دیوار ترک خورده , زیر نور شدید خورشید , آن هم در خواب ...!!

آیا هستند کسانی که بفهمند مرا ؟!

 من گناهکارم !

گناهم اینهم دلتنگی است و سکوت و بغض

 هی بغض هایم را ته گنجه پنهان می کنم تا شاید دست از آشفتگی بر دارد , اما ...

هر چه می گویم تمامش کند , نمی کند !!

بی پرده بگویم , دلم برای خودم می سوزد .... غریبانه آب می شوم و دم نمی زنم !

 مانده ام تنها , پریشان و تنها ! در این روزهای گرم بی کسی !!!

 هی می پرسم چرا , چرا .... , اما نه پاسخی را دریافت کرده ام و نه حسی را حس !

 و شاید این یعنی حق ...

و شاید این یعنی انصاف ...

و شاید این همان معنی نا مفهوم عدالت در زندگی من باشد !!!

 گاهی می اندیشم : شاید افکار بزرگی را در ذهن پیچیده ام می پرورانم و یا شاید بزرگ فکر می کنم !!!

آنقدر بزرگ که گاهی , گهگداری دوست دارم دنیا را مربعی فرض کنم تا وقتی دیگر پاهایم توان ایستادن ندارند ,  به یکی از اضلاعش تکیه می کردم ! آرامتر می شوم , اما باز هم ساکت و مبهوت ...

 روزها , دقیقه ها و ثانیه ها ..... از پی هم می دوند تا مبادا چیزی جا بماند ! 

آرزوی نداشته ها ! به نظر طبیعی می رسد ! و یا شاید زندگی یعنی همین.

گرفتن دست یک دوست , شنیدن حتی نفس هایش , آرامش و گرمای آغوشش و ..... آرزویی که دیر زمانی است در پی اش می دوم .   اما انگار در آن دور دست ها سوسویی به چشم می خورد!!! و من باز هم همچون گذشته منتظر می مانم

همان عادت .

 باکم نیست , دیگر حتی نمی هراسم , فقط ...

 اگر سهم من از این همه ستاره

فقط یک سوسوی غریب است

غمی نیست .... همین انتظار رسیدن شب برایم کا فی است

 

تنها : ما را به خودمان وا مگذار

مرداد 87

 

 

/ 0 نظر / 8 بازدید